تبليغاتX
فرداهای روشن
 
 
آنکه می خواهد روزی پریدن را بیاموزد ، نخست بايد ايستادن، راه رفتن ، دويدن و بالا رفتن  بياموزد

پرواز را با پرواز آغاز نمي كنند.

-- نمي دونم از كيه

  نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 8:7  توسط سپهر  | 
یک شبه راه صد ساله رو طی کردن ، گاهي چقدر آسونه ...

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:29  توسط سپهر  | 
 منو نسپار به فصل رفته عشق
نذار كم شم من از آينده تو
به من فرصت بده گم شم دوباره
توي آغوشه بخشاينده تو
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردمو يار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم

 نذار از رفتنت ويرون شه جانم
نذار از خود به خاكستر بريزم
كنار من كه وا ميپاشم از هم
تحمل كن، تحمل كن عزيزم
به من فرصت بده رنگين كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حديث تازه عشق توام من
به پايانم نبر از نو بيآغاز

:: اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت                      گل سرخ قصه مون، تشنه شبنم نمي شد

:: :: ...

  نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 8:29  توسط سپهر  | 
اگه هارد دیسک کامپیوتر رو به طور کامل فرمت کنید ، اغلب اطلاعاتش از بين نمي رن ، همونجا هستن فقط به طور موقت از دسترس خارج شدن و منتظر يه برنامه هستن تا بياد و اونارو بازيابي كنه

مگه اينكه .. مگه اينكه اينقدر اطلاعات جديد روش نوشته شه (قبل از بيدار شدن دوباره اطلاعات به ظاهر پاك شده ) كه تمام اطلاعات قبلي با اطلاعات جديد جايگزين بشه . يعني يه چيز ديگه بياد و جاي قبلي ها بشينه و گرنه اونا همونجا هستن ، تا هميشه ...

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 8:46  توسط سپهر  | 
تو ایستاده ای در برابرم

و من عاجزانه به گدایی واژه ها می روم

یافتن چه چیز را امید دارم ؟

                                    كه تو خود واژه اي

                                    آموزگار ديگر گونه ها

                                                                دگرگونه ديدن ،

                                                                دگرگونه بخشيدن،

                                                                دگرگونه مهرورزيدن ؛

 

 

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 12:50  توسط سپهر  | 

پرده فرو مي افتد ،

تورمي در پسش نهفته ،

و من مبهوت

بازي بي اراده ام را به نظاره مي نشينم

در خواب راه مي روم ؟

حقيقي تر از آن است كه خواب باشد

گوشم از صداي قهقهه اي مي خراشد ؛

خداست يا ابليس ؟ -" ابليس پيروز مست " –

خدا به ذلت عبدش چنين پيروزمندانه مي خندد ؟؟

نه ؛ خدا كه زمينت گذاشت ابليس چنين افسار گسيخته مي تازد.

 

هوا سرد است ،

-         همان سرمايي كه خلقت را تنگ مي كند –

و واژه ها را در جمعه بازار محل مي فروشند ،

چه قحطي خنده آوري ،  صداقت زنگار گرفته ام هنوز مشتري دارد

چه مي خندي كه جز او را توان ديدن اين زنگ نيست ، خلق را چه جاي ملامت است

بيچاره هاي از همه جا بيخبر

عفونت اين مردار را پشت پرده ستارالعيوبي اش چه زيبا مي بينند

عجبا از صبر خدا و آن پرده هاي ضخيم

كه هنوز اين مرده سگ را

در نظر خلق زيبا جلوه مي دهد .

>> تو چقدر خوبي !<< !!  

چه عذابي ! چه تهمتي! چه طنزي !

خوب ، خوب ، خوب ...

صداي غژ غژ گچ به روي تخته سياه

موضوع هفته را بنويسيد : " پسر خوب چه خصوصياتي دارد ؟ "

اين يكي ديگر مطمئنم از آن خداست ، ريشخند مي كند مرا ...

 

واژه ها را در جمعه بازار محل چوب حراج زده اند

دل نگراني هايت را به واژه حماقت تاخت مي زني

چرا نئاتر دكمه برگشت به عقب ندارد ...

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 10:55  توسط سپهر  | 
اگر مرگ داد است بیداد چیست                 ز داد اینهمه بانگ و فریاد چیست

 

امروز روز هفتم مهران ، دوست و همكلاسي دبيرستانم است كه تو همه اين سالها تنها  كسي بوده كه هميشه به ياد همه بوده و باعث شده بچه ها چند بار دور هم جمع بشن و خاطره ها رو تازه كنند.

درست همونجايي كه دو سال قبل تو تولدش نشسته بوديم اينبار رفتيم تا براي پدر و مادرش آرزوي صبر كنيم ... دقيقا همين امروز خبر دادند كه نوه عموي بابام ديشب تو جاده تصادف كرده و ....  داشته از سربازي برمي گشته ، ۴ سال از من كوچكتر بود ...

به قول سينا كه از قول مامانش مي گفت : يادش بخير زماني كه فقط پيرها مي مردند

  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:59  توسط سپهر  | 
    صداي منو پس از سه شب خوابيدن تو راه مي شنويد : پس پريشب تو قطار مشهد - تهران ، پريشب تو قطار تهران- يزد و ديشب تو اتوبوس يزد - مشهد كه خدا قسمت هيچ بشري از بندگان خدا نكنه .
و فكر كنيد در حاليكه 6 صبح مي رسي خونه ، فقط يه ساعت بخوابي ( كه پاهاي ورم كردت تو كفش جا بشن ! ) ، يه دوش سريع و اصلاح و بدو بيا سر كار ...
اما خدارو شكر كه كارام همه انجام شد .

خدا گريه مسافر رو نديد
دلنبست به هيچ كس و دل نبريد
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 10:4  توسط سپهر  | 
ملت اگه اومدين مشهد حتما سرزمين موجهاي آبي رو برين ، البته متاسفانه فقط از برادران پذيرش مي شه و خانمها كه قرار بود از بعد از عيد فطر بتونن از مجموعه استفاده كنن هنوز اين امكان رو ندارن
اما حتما برين از ديدن همچين پارك آبي بي نظيري شگفت زده خواهيد شد ( البته از اونجا كه كلا هيچ كاري تو مملكت ما بدون عيب نمي شه محوطه ش سرده يادتون باشه بادگير برداريد!!)
  نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 7:57  توسط سپهر  | 
( مگه این مدار صفر درجه بتونه صدای منو تو این وبلاگ دربیاره !!! آخه ما تفتان رو هم رفتیم زدیم اما هیچ چیزی برای نوشتن نداشتم ، البته واقعا سفر و تجربه بيادماندني و خوبي بود )

اصلا نمي شه سريال ايراني باشه و افتضاح تموم نشه ، هرچند پايان مدار صفر درجه براي كارگرداني مثل حسن فتحي و سريالي به اون قدرت به نظرم يك فاجعه بود . فقط كم مونده بود يك هليكوپتر بياد براي حبيب يه نردبون بندازه و اون ازونجا فرار كنه يا مثلا يه بمب تو انجمن صهيونيست ها منفجر كنه

حالا جالبه كه سليقه ها چقدر متفاوته الان كه داشتم از بد تموم شدن سريال مي گفتم همكارم گفت ازين بهتر ديگه نمي شد!!! و بعدش گفت كه شما چقدر بد سليقه هستين . چه مي دونم والا

 

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 15:2  توسط سپهر  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM