پرواز را با پرواز آغاز نمي كنند.
-- نمي دونم از كيه
نذار از رفتنت ويرون شه جانم
نذار از خود به خاكستر بريزم
كنار من كه وا ميپاشم از هم
تحمل كن، تحمل كن عزيزم
به من فرصت بده رنگين كمون شم
از آغوش تو تا معراج پرواز
حديث تازه عشق توام من
به پايانم نبر از نو بيآغاز
:: اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت گل سرخ قصه مون، تشنه شبنم نمي شد
:: :: ...
مگه اينكه .. مگه اينكه اينقدر اطلاعات جديد روش نوشته شه (قبل از بيدار شدن دوباره اطلاعات به ظاهر پاك شده ) كه تمام اطلاعات قبلي با اطلاعات جديد جايگزين بشه . يعني يه چيز ديگه بياد و جاي قبلي ها بشينه و گرنه اونا همونجا هستن ، تا هميشه ...
و من عاجزانه به گدایی واژه ها می روم
یافتن چه چیز را امید دارم ؟
كه تو خود واژه اي
آموزگار ديگر گونه ها
دگرگونه ديدن ،
دگرگونه بخشيدن،
دگرگونه مهرورزيدن ؛
پرده فرو مي افتد ،
تورمي در پسش نهفته ،
و من مبهوت
بازي بي اراده ام را به نظاره مي نشينم
در خواب راه مي روم ؟
حقيقي تر از آن است كه خواب باشد
گوشم از صداي قهقهه اي مي خراشد ؛
خداست يا ابليس ؟ -" ابليس پيروز مست " –
خدا به ذلت عبدش چنين پيروزمندانه مي خندد ؟؟
نه ؛ خدا كه زمينت گذاشت ابليس چنين افسار گسيخته مي تازد.
هوا سرد است ،
- همان سرمايي كه خلقت را تنگ مي كند –
و واژه ها را در جمعه بازار محل مي فروشند ،
چه قحطي خنده آوري ، صداقت زنگار گرفته ام هنوز مشتري دارد
چه مي خندي كه جز او را توان ديدن اين زنگ نيست ، خلق را چه جاي ملامت است
بيچاره هاي از همه جا بيخبر
عفونت اين مردار را پشت پرده ستارالعيوبي اش چه زيبا مي بينند
عجبا از صبر خدا و آن پرده هاي ضخيم
كه هنوز اين مرده سگ را
در نظر خلق زيبا جلوه مي دهد .
>> تو چقدر خوبي !<< !!
چه عذابي ! چه تهمتي! چه طنزي !
خوب ، خوب ، خوب ...
صداي غژ غژ گچ به روي تخته سياه
موضوع هفته را بنويسيد : " پسر خوب چه خصوصياتي دارد ؟ "
اين يكي ديگر مطمئنم از آن خداست ، ريشخند مي كند مرا ...
واژه ها را در جمعه بازار محل چوب حراج زده اند
دل نگراني هايت را به واژه حماقت تاخت مي زني
چرا نئاتر دكمه برگشت به عقب ندارد ...
امروز روز هفتم مهران ، دوست و همكلاسي دبيرستانم است كه تو همه اين سالها تنها كسي بوده كه هميشه به ياد همه بوده و باعث شده بچه ها چند بار دور هم جمع بشن و خاطره ها رو تازه كنند.
درست همونجايي كه دو سال قبل تو تولدش نشسته بوديم اينبار رفتيم تا براي پدر و مادرش آرزوي صبر كنيم ... دقيقا همين امروز خبر دادند كه نوه عموي بابام ديشب تو جاده تصادف كرده و .... داشته از سربازي برمي گشته ، ۴ سال از من كوچكتر بود ...
به قول سينا كه از قول مامانش مي گفت : يادش بخير زماني كه فقط پيرها مي مردند
اصلا نمي شه سريال ايراني باشه و افتضاح تموم نشه ، هرچند پايان مدار صفر درجه براي كارگرداني مثل حسن فتحي و سريالي به اون قدرت به نظرم يك فاجعه بود . فقط كم مونده بود يك هليكوپتر بياد براي حبيب يه نردبون بندازه و اون ازونجا فرار كنه يا مثلا يه بمب تو انجمن صهيونيست ها منفجر كنه
حالا جالبه كه سليقه ها چقدر متفاوته الان كه داشتم از بد تموم شدن سريال مي گفتم همكارم گفت ازين بهتر ديگه نمي شد!!! و بعدش گفت كه شما چقدر بد سليقه هستين . چه مي دونم والا
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|